آیه های مذاب

سلام

مدّتی درگیر آزمون ورودی دکترا بودم و بالاخره با لطف خدا این مرحله رو

 هم  پشت سرگذاشتم  و وارد دوره ی دکترا شدم  . دو سه سالی

 بود  که با همه ی تبعیض ها در پذیرش دانشجوی دکترای دولتی در

مصاحبه و گذر از فیلترهای بسیار زیاد ، دیگه داشتم  ناامید می شدم 

 امّا  سرانجام امسال  با تغییر شیوه ی پذیرش از طرف

سازمان  سنجش تا حدودی  گزینش های سلیقه ای کمرنگ  تر شدن

و  بالاخره در هر سه  دانشگاه  بین المللی امام خمینی قزوین ، گیلان

و اراک پذیرفته شدم و قزوین رو بنا به دلایلی ترجیح دادم... امّا آخرین

شعرم رو با  به عشق سرزمینم  می نویسم...

 

 « شعله هایِ فریاد »

 

می نویسم به عشقِ نامِ ِ وطن ، شاید این بارِ آخرم باشد

   

حجمِ دردِ کبودِ این مردم ، زخمِ ناسورِ پیکرم باشد

 

می نویسم : گلوله و باتوم ، شوقِ ِ سرخِ ِ شکفتن از پیله

 

می نویسم به نامِ آزادی ، باید این نامِ ِ دخترم باشد

 

آیه هایِ مذابِ من این بار، زخمیِ شعله هایِ فریادند

 

شادیِ مردمی که غمگینند، آرزویم؟ نَه ! باورم باشد

 

غمسُکوتی نشسته در بغضم ، لال چشمانِ مردمِ  شهرم

 

فصلِ زخم و شکفتنِ تردید ، کیست سرمستِ ساغرم باشد؟

 

وطنم تشنه ی عدالت و عشق ، مردمانم نشسته در اندوه

 

من پُر از حسّ رویشم امّا ، کیست اینجا که یاوَرَم باشد؟

 

باز دنبالِ آرَشی هستم ، تا کمان را به نامِ ِ جان بِکِشَد

 

از خلیجَم  گُذَر کند تیرش ، سربلندیِ کشورم باشد

 

قلمم شعله می کِشد روزی ، شعرهایم حماسه می سازند

 

بگذارید نغمه ی مرگم ، آخرین شعر ِ دفترم باشد...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط fateme moradi نظرات ()

سلام

دستم به قلم نمی ره . از چی  بنویسم؟  فردا درست چهار ماه و ده روز از رفتن«  وحید» می گذره و من هنوز باورم نشده که اون قامت رعنا در آستانه ی  شونزده سالگی ، دیگه تو این  دنیا نباشه.

امشب داشتم کمد آرمیتا رو مرتّب می کردم که به دفترچه ی خاطراتی برخوردم که وحید و سعید حدود 6 سال پیش - در آستانه ی تولّد آرمیتا - فرستاده بودن و با دستخط بچّگونه ، قشنگ ترین  و  صمیمانه ترین حرف ها رو برام نوشته بودن . آخرین سطر نوشته ها امضای سعید بود و در کنارش  امضای ساده ی  وحید  با جمله ای  که همیشه روی لباش بود :« خیلی مخلصتیم خاله » .

چه دنیای بدی ! من هنوز منتظرم با اون قامت زیبا از در بیاد و باز معصومانه بگه :... .

انگار تمومی نداره . بیست روز پیش هم ، عزیز دیگه ای  از پیشم - پیشمون- پر کشید . بانوی دوشنبه های کوچه ی نصریه ی شیراز ، خانم تولّلی (مهین فربود) - همسر فریدون تولّلی شاعر - که نازنینی بود  بی مثال . با اون صدا و لبخند همیشگی و مهربونش .

به هرحال چی میشه گفت؟ دنیا همچنان ادامه داره و کاریش هم  نمی شه کرد ... . کاش این بغض وا بشه.

یه غزل قدیمی و یه سپید تازه:

 

«بغض ِ بودا»

 

عجیب از هُرم ِ دستم  سوزِ سرما  می چکد امشب

و از موج ِ نگاهم  بغض ِ بودا  می چکد امشب

سکوت ِ انزلی در خواب ِ نیلوفر تماشائیست

به ذهنم هق هقِ ِ مرداب ِ تنها  می چکد امشب

جنون ِ خون ِ یک  رقّّاص ِ وحشی  در تنِ ِ سردم

به رگ ها می خزد آرام  و در پا  می چکد امشب

خدای ِ رقص  همراه ِ من ِ دیوانه می چرخد

و در گـوش ِ سـرانگشتانم  آوا  می چکد امشب

نشاطی مشرقیتبی، با طعم ِ غمناکِ تبی  مبهم

به روی ِ چهره ام  در اوج ِ رؤیا  می چـکـد امـشـب

دوباره  زخم ِ سرخ  از دردهای ِ کهنه  می روید

گناه ِ آدم از چشمان ِ حوّا می چکد امشب

نمی دانم  خدا هرگز چشیده درد ِ تنهایی؟!

و این شب مویه ها بر گوشَش آیا می چکد امشب؟!

 

 

...................................

 

« روح ِمرتد»

 

آی  مهربان!

پلک ِ آسمان را بالا  بزن!

می خواهم  تو را بنویسم

لب دوز ِ فریادهایی که ناگفته ...

باز می خواهم در هوای ِ دیوانگی هات  نَفَس  بکشم

بالا بلندان ِ قدسیت را  بگوی

لحظه ای از کنار ِ چشم هات - خماران ِ اساطیری-

چک چک ِ نگاهشان را بر صورتم نپاشند

تا چکاچک ِ  فریادم را بشنوی

رحمان ِ آسمان ِ هر چه  بی غمی!

دیوانگی  بس است

غمگنانه ترین فَصلَت را بر صورتم  بکوب!

کمی از آستان بلندت پایین تر بیا تا ببینی

این روح ِ مرتدِ غمگین

نمی تواند  صدای ِ اندوه ِ مردم را  بشنود

-         غمگین ، خسته ، گرسنه  -

و خاموش باشد

سنگ هایم آماده ی پرتابند

به داد می رسی یا

دوباره « بایزید»*  را  خبر  کنم؟

 

 

* بایزید  بسطامی عارف معروف :

«گفت: یا رب! میل آن داری تو هم           شمّه ای از رحمتت سازم  رقم؟

تا خلایق از عبادت کم  کنند                     وز نماز و روزه و حج  رَم کنند»

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٩ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط fateme moradi نظرات ()

سلام

این روزا اگرچه سرشار از بهارم، اما یه  اندوه  خاص و غریب رهام نمی کنه. یاد عزیزایی که رفتن و یا هر لحظه از بیم رفتنشون یه بغض ناشکفته تو گلوم میشکفه .دی ماه بود که خبر فوت دکتر خسرو فرشیدورد ، کنج خونه ی سالمندان به گوشم رسید و چقدر عجیب  بود که صاحب  اونهمه ابهت  و دانش  اونطور تنها و غریب  بمیره.

کلاسای استاد (سختگیرترین استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران)  رو هرگز فراموش نمی کنم  . تنها دانشجویی بودم که استاد  اجازه داد درس دو واحدی دستورش  رو که همه باید  دو ترمه تموم می کردن ، یه ترمه  بگذرونم(چقدر عجله داشتم !)  و اون روز که تو کلاس بهم گفت تو توانایی تدریس رو داری  و  معلومه عاشق ادبیاتی  رو از یاد نمی برم . چقدر خوشحال بودم که با اون همه سختگیری  تاییدم کرده بود  و کلی بچه های کلاس سر به سرم گذاشتن که مگه مهره ی مار داری و ... . نگرانی استاد  برای زبان فارسی و عشقش  به ادبیات و گستردگی اطلاعات و ابهتش چیزی نیست که هرگز از خاطرم پاک بشه و  همه ی سختگیریهاش ناشی از همین عشقش به ادبیات و زبان فارسی بود. کاش تا بزرگان و صاحب نظرانمون زنده هستن قدرشون رو بدونیم و تنهاشون نذاریم.  این روزا یاد استادای خوب دیگه م  هم مدام به ذهنم می یاد که برای همشون آرزوی سلامتی و طول عمر با عزّت دارم: دکتر محمد رادمنش، دکتر شفیعی کدکنی ، دکتر مصفّا ، دکتر مؤذّنی ، دکتر برات زنجانی ، دکتر عزیز الله جوینی ، دکتر شیخ الاسلامی ، دکتر اسماعیل حاکمی ، دکتر جلیل تجلیل ، دکتر شکیب  و... .          

 امّا شعری جدید:

(کِلاش)

نوشته  بودی

بالای ِ داربست ، دلت را بر دار  کشیده ای

تا دلتنگی هات را در من خلاصه کنی

این بار در پست نگهبانی

غزل هایی که با هم نخواندیم را مرور کن:« ریشه هایِ لباسِ کولیِ  من...»

دیروز می خواستی بیایی و برایم

کِلاش هدیه بیاوری _ با روبانی  سرخ_

که اندوهِ  اساطیریِ مرا با زخم زارِ دلت  مرهمی  باشی

شنیده ام که داری نمی آیی

برگرد

امروز دیگر  در کفرزارِ نگاهم آن شورِ زندگی ، نه!

که حتّی شورِ مرگی نیز نمی وزد

امروز من غمگین تر از آنم  که حتّی

تمامِ کِلاش هایِ روبان زده‌ ی  جهان

بتوانند

ذرّه ای از اندوهم را ...

این بار اگر خواستی بیایی

برایم روبانی سفید ، نه ، سیاه بیاور

تا به گیسوانم بیاویزم

و در کوچه پسکوچه هایِ بخارا- با پیراهنی چاک چاک-

هزارتویِ قونیه را به سماع برانگیزم

شاید شمسی باز در من

 نم نمِ بارانِ پسکوچه هایِ غروبِ ( کوچه ی نصریه)* را قدم بزند

من دیر نوشتم و ناگفته هایم را به باد سپردم  ، به مریم  ...

می دانم هرگز نوشته ای به دستت نرسید(نرساند)

و هنوز روی ِ داربست

به نامه ی بی پاسخی می اندیشی که ...

امّا

چشم هایِ غمگینت در من  چنان رسوب کرده اند

که هنوز هم  هرشب

کلاش هایِ روبان زده ی جهان

مرا نشانه می روند. . .

 

*کوچه نصریه :کوچه ای  معروف در شیراز که انجمن مرحوم  فریدون تولّلی در منزلشان که  در این کوچه است  سالهاست برگزار می شود.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط fateme moradi نظرات ()

سلام

آغاز بهار بر همه ی شما همراهان عزیز مبارک.

بهترین کتابی که در این یک ماه اخیر خوندم ،هدیه ی ارزشمند استاد فرهیخته جناب

(حسن امداد) بود.کتاب(انجمن های ادبی شیراز ) که با موشکافی محققانه ی این عزیز

 بزرگوار  نوشته شده و حاوی مطالب بسیار زیبا و  ارزشمندی بود. بزرگترین شاعر  زنده

ی این مجموعه  از نظر مدت عمر ، خودِ استاد  امداد بودند و کوچکترین اونا من .با

معرفی قدیمی ترین  انجمن های ادبی شیراز  از آغاز تاکنون و  معرفی چهره های ادبی

 فارس و  آوردن آثاری از هر یک .خوندن این کتاب ارزشمند رو به همه ی دوستداران

شعر و ادب  توصیه می کنم.بهاری باشید.

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۸ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط fateme moradi نظرات ()

سلام

یه دوره آشفتگی رو پشت سر گذاشتم .دوره ای که برای محک زدن آدمای اطرافم  لازم بود و حالا خیلی آرومم ، اونقدر که  حس می کنم می تونم تا ته دنیا بدوم... .

ممنون از عزیزانی که تو این مدّت برام کتاب فرستادن:

دکتر ایرج صف شکن بزرگوار با سپیدهای زیباشون ، دکتر مظاهر مصفّای عزیز با گزیده غزلها و زمزمه همیشگیشون:

من بی نیاز گشتم از این عمر ای  خدا       

عمر مرا ببخش به محتاج  دیگری!

آقای محمد امین فصحتی- شاعر توانای شیرازی – با شعرهای زیباشون در یادنامه پدر، استاد ارجمندم  جناب محمد باصری ، سمیرای نازنینم با شعرهای اشراقیش ،آقای عزیز علی انصاری با رباعی های شیرینش ، آقای اصغر عظیمی مهر با مجموعه ارزشمند(همیشه حق با دیوانه هاست) از انتشارات(فصل پنجم) که هر بار خوندنش منو به خوانشی دوباره برمی انگیخت تا بیش از پیش،  ترکیب های بدیع  و زبان تازه  و روانش   رو  دریابم :

این پلک، همیشه گریه آجین بوده است

قول من وعشق از قدیم این بوده است

اینگونه مرا  شناختند آدم ها

مردی که تمام عمر غمگین بوده است!

و دیگر عزیزان .

 اما دو غزل از (آیه های مذابم):

 

«آیه هاى مذاب»

 

از تنِِ گُر گرفته ى کوچه، بوىِ دردى غریب مى بارد

بغضِ کمرنگ  و دودىِ مهتاب، لحظه لحظه اُریب مى بارد

اوّلین ناخلف– پدرآدم- شد سراسیمه بازهم تا دید

از نگاهِ بهشتىِ  حوّا آیه درآیه  سیب مى بارد

رو به بن بست چشم ها امشب، سایه ها مى چکند از دیوار

جاىِ خورشید از لب عیسى، شعله شعله صلیب مى بارد

عطرِ کالِ  سپیده  مى جوشد کَم کَمَک در رگِ شبِ خسته

از دلِ پنجه ى صنوبرها شوق«أمَّن یُجیب» مى بارد

من پر از حسّ  رویشم،انگار در تنم جویبارِ خورشید است

آیه هاى مذابِ فریادم  درهبوطى نجیب مى بارد

شیهه ى ارغوانى دردى مى کشد پنجه بر سر و رویم

باز باید بکوچم،اینجا ازآسمان هم فریب مى بارد

من کدامین گناه جاویدم،اى خداى همیشه طوفانى؟

من گناهِ نگاهِ سبز تواَم،بغضم امشب عجیب مى بارد

آى مردم دف مرا بدهید! پنجه هایم دوباره تب دارند

نى لبک زن بزن، که آوایت از گلوى حبیب مى بارد

از تنِ گُر گرفته ى کوچه، باز دردى غریب مى بارد

بغضِ کمرنگ  و دودىِ مهتاب، لحظه لحظه اُریب مى بارد!

 

  

 « صدای خیس »

 

ورق می خورد شب با پنجه ی تقدیر در باران

و می رقصید عطر ِکالِ کاجِ  پیر در باران

نگاهِ برکه سرشاراز تبِ رویایِ وارونه

و می رویید از ژرفایِ آن  تصویر در باران

تمامِ شهرآن شب بویِ عزراییل تف می کرد

دوباره غسل تعمید و من  و تکفیر در باران

میان چشم ها مانده است سرگردان هزاران سال

خمارِ خواب هایِ خیس وبی تعبیر در باران

دل  و یک  گوشوارِ کاغذی– انگیزه ی بودن-

و من ، باران ندیده دختری دلگیر در باران

صدایِ خیسِ  مردی در گلوی تار می روئید

کسی مثلِ خودم، مثلِ  خودش درگیر  در باران

به جرمِ بی گناهی  دارهای  چشم ها  می دوخت

به سر تا پایِ  من  یک  دردِ دامنگیر در باران

غمی کم کم خودش را در رگِ  دیوانه ام می ریخت

جنون بود و تبِ رقّاصیِ  زنجیر در باران

هزاران شعله در گل پایه هایِ تختِ جم می خواند

دوباره قصّهی تائیسِ بی تقصیر در باران

کسی  می سوخت  در من  بال هایش را که روئین تن

صفا می کرد با زال و فریبِ  تیر در باران

 جنون بود آن شب  وآئینه ای صد پاره  در دستم

و من  حل می شدم با آیه ی تکثیر در باران...

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط fateme moradi نظرات ()

بهار از راه رسید تا دوباره شکوفه هایش را برشانه هایمان بتکاند و اندیشه هایمان را آفتابی کند.دلتان پیوسته آفتابی واندیشه اتان همیشه بهاری باد.

سلام

با ۴ کتاب در نمایشگاه کتاب امسال همراهتونم :آیه های مذاب(انتشارات رخ مهتاب و نشر کاکتوس) - فرهنگ گویش خُلّاری(انتشارات کاکتوس )- مجموعه متون کلیات ادبی «آمادگی آزمون کارشناسی ارشد»(انتشارات علوی فرهیخته) و مجموعه متون نثر فارسی « آمادگی آزمون کارشناسی ارشد»(انتشارات علوی فرهیخته).

و امّا دو شعر قدیمی

«تکرارحوّا»

 

با تمام درد هستی خوب می سازم،رفیق!

خسته در پایان دنیا فکرآغازم،رفیق!

خسته ام از خنده های رنگ رنگ و پرفریب

برهمین بی رنگی لبخند می نازم،رفیق!

روی گندم شرط  می بندم که آدم مجرم است

بی گنه شیطان به آتش درنیندازم رفیق!

شانه هایم سبز خواهد شد اگر از قلب من

سر زند اندیشه ی ایمان به پروازم رفیق!

از لهیب شعله های سرکش شعر و شراب

تشنه ی یک کاسه از باران شیرازم رفیق!

من هم از تکرار حوّا منتشر گردیده ام

آمدم تا نسل آدم را براندازم رفیق!

خوب می دانم که بی پروا سخن می گویم و

با زبانم زندگی را زود می بازم رفیق!

«حصاری»

 

حصاری ام،حصاری هزار توی غارها

اسیر شک و شبهه ی نگاه بی تبارها

شکسته ام،شکسته ام،هزار سال نوری است

خزیده درسرم صدای شیون سه تارها

آهای مردمان زاده ی دروغ! سایه های خشم!

شغادهای نابرادر،آی خفته مارها!

سپرده شکّ زردتان تن رهایی مرا

به پنجه های  وحشی قبیله ی حصارها

به شانه ام نشسته زخم چنگ های سرختان

و می زنید نم نمک،نمک براین شیارها

مگر من از شما چه خواستم؟ بجز کمی

صداقت سپید کودکان چشمه سارها

هنوز در تنم صفای کودکانه زنده است

و می هراسم ازصدای وحشی قطارها

هنوز بی ریاست خنده های خیس و ساده ا م

و خواب می کند مرا ترانه ی چنارها

هنوز هم همان مترسکم میان سایه ها

که شانه هاش زخم می خورد به عشق سارها

هنوز هم همانم،آه کودکی که سالهاست

ترانه هاش گم شده است در دل غبارها

همان شکسته خسته ام،دروغ نیست عمری است

حصاری ام،حصاری هزار توی غارها!

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط fateme moradi نظرات ()

 

 این شعر برای تو که بدی...

نیاموختم گنگ باشم که اندیشه ام بوبگیرد!

وبعد سپید نگاهم به حجم قفس خو بگیرد!

نیاموختم در رکوعی مکرر بپوسم همه عمر

که هربارعصاوار دست نیازمرا اوبگیرد!

نگاه عقاب سرشتم مبادا حقیرانه روزی

به شوق کمی دانه وآب بوی پرستوبگیرد

نمی خواهم اینجا بمیرد دلم- بین مشتی سیاهی-

و چشمانم آهسته در برکه ی اشک پهلوبگیرد

نمی آیدآن روزهرگز...ولی دست هایی است پنهان

که می کوشد اطراف فریاد من برج و بارو بگیرد

مبادا به جرم لبی از شراب سپید ستاره

کسی آسمان را از این جان به دوش غزلگوبگیرد

تمام فضای مراعشق پر کرده تا پنجه ای زرد

به زیرگلویم خبیثانه هرلحظه چاقو بگیرد

بکش! دیگر اینجا برایم ضریح قفس مانده وهیچ

نمانده است تا حضرت قامتم سر به زانوبگیرد!

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ آبان ،۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط fateme moradi نظرات ()

من بی می ناب زیستن نتوانم                بی باده کشید جور تن نتوانم

من بنده ی آن دمَم که ساقی گوید            یک جام دگر بگیر ومن نتوانم

سلام

خیلی دیر اومدم مگه نه؟دغدغه هام زیادشدن و دوندگی هام.مدّتیه دیگه با شعر تنفس نمی کنم اگر چه مدام در حال خوندن و نوشتنم البته نوشتن مقاله.شیراز بودم  و دوباره باعشق عزیزام زنده شدم و یاسوج و اصفهان و زاهدان. دانشگاه قشنگ و به یادموندنی زاهدان و مردم ساده و مهربونش و همایش بین المللی (زبان ها و گویش ها در ایران) که با نظم و زیبایی فوق العاده و درخوری اجرا شد این روزا ذهنم رو پر کردن و تدریس که دغدغه ی اصلیم شده با شاگردایی که خیلی هاشون خیلی از خودم بزرگترن و ماجراهای شیرین درس سبک شناسی و غزلیات شمس و تاریخ ادبیات و خاقانی و...

شعر جدیدی ندارم .شما بسرایید.می شنوم... .

نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٧ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط fateme moradi نظرات ()

سلام

ببخشید که دیر اومدم ، سرم خیلی شلوغ بود.گرفتار تدریس وتأ لیف و سفر و زندگی و مرگ و... بودم و از بین همه ی اینا  شروع تدریسم توی دانشگاه ، اونم با غزلیّات شمس ، برام زیباترین گرفتاری بود. امّا یه غزل جدید:

 (مهتاب پیر)

وقتی به پایان می رسد تردید در من

 

سر می کشد فوّاره ی خورشید در من

 

بوی سفال کوچه های خیس دیروز

 

گل می کند با نم نمی جاوید در من

 

یادش بخیر آن روزهای سرخ سرکش

 

وقتی خدا فریاد می بارید در من

 

وقتی که با کِل آیه هایِ وحشیِ باد

 

در رقص می آمد تب توحید در من

 

پر می شدم از لحظه های گنگ احساس

 

مهتاب پیر آیینه می پاشید درمن

 

چشمان گیج حضرت خیّام می ریخت

 

یک جرعه می ،با نغمه ی ناهید در من

 

شمس از نگاهم فتنه فتنه مست می شد

 

بوی تب تبریز می پیچید در من

 

دف دف تنم در های وهویی سرخ می سوخت

 

عطر شب قونیّه می رقصید در من

 

از بوسه های سرکش احساس لبریز

 

جان می گرفت آیینه ی جمشید در من

 

یادش بخیر آن لحظه های سبز دیروز

                                ای کاش باز امّید می رویید در من !

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط fateme moradi نظرات ()
سلام
ممنون ازهمه عزیزانی که بخاطرچاپ کتاب(فرهنگ گویش خلاری) ازداخل وخارج ازکشور اظهارلطف کردند و با تهیه کتاب  و انتقادها و پیشنهادهای ارزشمندشون موجب دلگرمیم شدند.بخصوص آقایان علیرضاثابت- دکترمصفا-ُدکترحجتی- صدراذوالریاستین-دکترداراب پور-استادمحمدباصری-دکترمحمدرضاترکی-محمدباقرباقری خلاری-محمدحسین خاکسار-سعیدرحمتی-دکترانوار-دکترحاکمی-دکترصفری-دکترموذنی و...وخانم هاخدیجه محمدپور-دکترصدرایی -دکترنیکخو و..
اگرچه انتقادات بسیار تندی هم بخصوص درشیراز و به وسیله چندفرد خلاری مغرض و متاسفانه تاحدودی بی فرهنگ شد(به خاطر آوردن  چند کلمه و ضرب المثل  که در ظاهر کلمه ای نامناسب در آن آمده است  و به نظر آنها آبروی خلاری ها با آن یکی دو کلمه - در بین چهار هزار لغت مندرج دراین کتاب -  میرود!!!!!!!!!!!!!!!! درحالی که درهمه فرهنگ ها لازم است تمام مظاهرفرهنگی گردآوری و بررسی شوند و این نمی تواند ضعف کار به حساب آید و یا حمل بر بی ادبی شود) اما هیچ یک ازاین هاموجب دلسردی من ازنوشتن وتحقیق نخواهدشد و به خود می بالم که توانسته ام برای اولین بار کتابی درباره این گویش کهن و گمنام و تمام مظاهرفرهنگی آن بنویسم.برقرارباشید.
نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط fateme moradi نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك