سلام این روزا اگرچه سرشار از بهارم، اما یه اندوه خاص و غریب رهام نمی کنه. یاد عزیزایی که رفتن و یا هر لحظه از بیم رفتنشون یه بغض ناشکفته تو گلوم میشکفه .دی ماه بود که خبر فوت دکتر خسرو فرشیدورد ، کنج خونه ی سالمندان به گوشم رسید و چقدر عجیب بود که صاحب اونهمه ابهت و دانش اونطور تنها و غریب بمیره. کلاسای استاد (سختگیرترین استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران) رو هرگز فراموش نمی کنم . تنها دانشجویی بودم که استاد اجازه داد درس دو واحدی دستورش رو که همه باید دو ترمه تموم می کردن ، یه ترمه بگذرونم(چقدر عجله داشتم !) و اون روز که تو کلاس بهم گفت تو توانایی تدریس رو داری و معلومه عاشق ادبیاتی رو از یاد نمی برم . چقدر خوشحال بودم که با اون همه سختگیری تاییدم کرده بود و کلی بچه های کلاس سر به سرم گذاشتن که مگه مهره ی مار داری و ... . نگرانی استاد برای زبان فارسی و عشقش به ادبیات و گستردگی اطلاعات و ابهتش چیزی نیست که هرگز از خاطرم پاک بشه و همه ی سختگیریهاش ناشی از همین عشقش به ادبیات و زبان فارسی بود. کاش تا بزرگان و صاحب نظرانمون زنده هستن قدرشون رو بدونیم و تنهاشون نذاریم. این روزا یاد استادای خوب دیگه م هم مدام به ذهنم می یاد که برای همشون آرزوی سلامتی و طول عمر با عزّت دارم: دکتر محمد رادمنش، دکتر شفیعی کدکنی ، دکتر مصفّا ، دکتر مؤذّنی ، دکتر برات زنجانی ، دکتر عزیز الله جوینی ، دکتر شیخ الاسلامی ، دکتر اسماعیل حاکمی ، دکتر جلیل تجلیل ، دکتر شکیب و... . امّا شعری جدید: (کِلاش) نوشته بودی بالای ِ داربست ، دلت را بر دار کشیده ای تا دلتنگی هات را در من خلاصه کنی این بار در پست نگهبانی غزل هایی که با هم نخواندیم را مرور کن:« ریشه هایِ لباسِ کولیِ من...» دیروز می خواستی بیایی و برایم کِلاش هدیه بیاوری _ با روبانی سرخ_ که اندوهِ اساطیریِ مرا با زخم زارِ دلت مرهمی باشی شنیده ام که داری نمی آیی برگرد امروز دیگر در کفرزارِ نگاهم آن شورِ زندگی ، نه! که حتّی شورِ مرگی نیز نمی وزد امروز من غمگین تر از آنم که حتّی تمامِ کِلاش هایِ روبان زده ی جهان بتوانند ذرّه ای از اندوهم را ... این بار اگر خواستی بیایی برایم روبانی سفید ، نه ، سیاه بیاور تا به گیسوانم بیاویزم و در کوچه پسکوچه هایِ بخارا- با پیراهنی چاک چاک- هزارتویِ قونیه را به سماع برانگیزم شاید شمسی باز در من نم نمِ بارانِ پسکوچه هایِ غروبِ ( کوچه ی نصریه)* را قدم بزند من دیر نوشتم و ناگفته هایم را به باد سپردم ، به مریم ... می دانم هرگز نوشته ای به دستت نرسید(نرساند) و هنوز روی ِ داربست به نامه ی بی پاسخی می اندیشی که ... امّا چشم هایِ غمگینت در من چنان رسوب کرده اند که هنوز هم هرشب کلاش هایِ روبان زده ی جهان مرا نشانه می روند. . . *کوچه نصریه :کوچه ای معروف در شیراز که انجمن مرحوم فریدون تولّلی در منزلشان که در این کوچه است سالهاست برگزار می شود. ![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |


